ساعت

وقتی ساعت ایستاد

به نام یزدان پلک ساعت ایستاد, زمانی که تو رفتی ثانیه سال گذشت من در می خانه مست باد خاطرات با موهای افشان در ذهنم می دود من برآشفته ,در طوفان لحظات ای کاش میگذشت این مکافات ساعت ایستاده و جبر است بر ماندن ماندن و چشیدن لحظه لحظه نبودت ماندن و لبریز شدن از […]

گ.م

خروارها فکر…

با نام یزدان پاک در گوشه ای دنج, کنار سه گوش دیوار زیر خرواری از افکار در فکر حاله ی نور دور جزیره کوچک غرب افریقا فکر دوستانم در بند زحاک فکر نوشابه و آش کشک فکر تنگدستی و اشک گشادی و گشت اعتیاد, بی پولی فروش همسر, پولی تحریم ملت عیش دولت فتوا و […]